تبليغاتX
خوابگاه دانشجویی شهید رجایی لاهیجان

خوابگاه دانشجویی شهید رجایی لاهیجان
خاطرات خوابگاه 
قالب وبلاگ
نويسندگان
دوران دانشجویی



دوستانی که خبرهای جدید از خوابگاه دارند میتونن اونهارو تو قسمت نظرات بنویسن تا اون خبر با اسم خودشون در وبلاگ درج شود

[ شنبه سی ام بهمن 1389 ] [ 11:0 ] [ افشین ]

خاطرات خوابگاه
دوستان میتونن خاطرات جالبشون از خوابگاه رو تو قسمت نظرات این پست بنویسن تا با اسم خودشون درج بشه

[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 14:4 ] [ افشین ]

اینم از کتاب خونه که این روزا اوج فعالیتشه

[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 20:15 ] [ افشین ]
اینم از سایت جدید خوابگاه که بالاخره را افتاد



[ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 14:13 ] [ افشین ]

تازگیها حوض دانشگاه رو تمیز کردن و سرو سامونش دادن 7_8 تا ماهی هم انداختن توش

البته اگه یکم دیگه بهش برسن خیلی خوب میشه

مثلا اون فوارشو درست کنن به جای اینکه با شلنگ توش آب بریزن

بچه ها هم انقد با سکه هاشون ماهی هارو هدف قرار ندن


الته بعضی بچه ها هم از این فرصت استفاده میکنن و میرن کرایه تاکسییشونو از تو آب شکار میکنن


(خبر : محمد)

[ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 12:34 ] [ افشین ]
چشمان نا محسوس مراقب اعمال دانشجویان

سلام امروز آموزشگاه را به دوربین مدار بسته مجهز کردند




البته هر 1روز در میون خراب میشنو آقایون به زحمت میفتن




(خبر: محمد)

[ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 12:14 ] [ افشین ]



[ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 ] [ 10:59 ] [ افشین ]

دیروز روز آخر دانشگاه بودو روز خداحافظی

اشک تو چشمهای بچه ها جمع شده بودو داشتن از هم خداحافظی میکردن و حلالیت میگرفتن

چند تا از بچه ها هم شمع روشن کرده بودن و تو خوابگاه راه میرفتن و با هم شعر خداحافظی میخوندن


[ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ] [ 15:32 ] [ افشین ]
روز آخری شیطونی هامون گل کردو با کاغذای چرک نویسمون موشک درس کردیم این هوا!!!

بعد از پنجره همشونو به بیرون پرت کردیم

آقای ابراهیم پور هم طبق معمول مچ مارو گرفت



اومد بالا و گفت:حالا که موشکارو پرت کردید خودتونم بیاید جمش کنید

که 2تا از بچه های اتاق رفتند و همرو جمع کردنند.



[ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ] [ 13:29 ] [ افشین ]
دیشب چه خبر بود

بازی ایران و کره

بچه ها هم همه گوله شده بودن تو اتاق تلوزیون

به این صورت:

البته بقیه گوشه بودن تو عکس نیفتادن

از صدای جیغ صوت و هورا گرفته تا صدای سلام و صلوات های پشت سر هم بود که میومد

آخرش هم که ایران باختو ذوق بچه ها کور شد






[ یکشنبه سوم بهمن 1389 ] [ 12:32 ] [ افشین ]
تو اتاق نشته بودم که دیدم گوشیم زنگ خورد

دیدم باقره

گفت بیا بیا پایین موش تو اتاق گرفتیم .

منم بدو بدو دوربینمو انداختم رو کولم رفتم پایین دیدم به به چی می بینیییییییی

چند تا موش تولدشونه ( تازه به دنیا اومدن )

خوابگاه به زایشگاه تبدیل شد .

اینا هم نورسیده هامون.

هر چند بچه ها مامانشو داغ گذاشتن .




پ. ن : این در سبزه در سس مایونزه .


[ سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 ] [ 13:58 ] [ افشین ]

اینم از اطلاعیه ی جدیدی که تازه رو تابلوی اعلانات نصب شده

من که چیزی واسه گفتن ندارم

خودتون قضاوت کنین


[ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ] [ 20:18 ] [ افشین ]
چند روزیه که آقایون مشغول هرس کردن درختها و گلهای آموزشکده هستن







امیدوارم بعدا که اومدین اینجا این کار نتیجه داده باشه و شاهد زیبا تر شدن آموزشکده باشیم.

[ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ] [ 20:16 ] [ افشین ]

طبق معمول داشتیم با غذاهای خوشمزه دانشگاه دست و پنجه نرم می کردیم دیدیم که این بروبچ اومدن تو غذای

ما. البته آشپزمون زحمت کشیده بود بیچاره ها رو دم کششون کرده بود . چشمشم اینا رو ندیده بود. آخه یکی دو

تابیشتر که نبودن. اگر بیشتر بودن حتما می دید.



موضوع رو پیگیر شدیم و رفتیم خدمت آقای امینی ، ایشون جواب دادن که برنج که کهنه شه حشره می زنه

خلاصه رفت خدمت سرآشپز محترم و جرو بحث مختصری با ایشون کرد .

آقای امینی گفتن که برید به رییس آموزشکده بگید.

رفتیم پیش آقای فایزی موضوع رو باهاش درمیون گذاشتیم

ایشون هم فرمودند : شنبه صبح ساعت 8 یکی از شماها بعنوان نماینده بره آشپزخونه برا نظارت

____________________________________

توجه توجه


بعد از پیگیری هایی که واسه برنج غذاها از طرف چند تا از بچه ها صورت گرفت

بالاخرا از شر این برنج کوفتی با اون حشره های نازنینش خلاص شدیمو

از برنجهای بهتری واسه پخت استفاده کردند

امشب هم که رفتم غذا بگیرم دیدم آقای امینی وفایزی داخل آشپزخونه

مشغول نظارت رو غذا هستن.


[ چهارشنبه دهم آذر 1389 ] [ 19:17 ] [ افشین ]

این مینی بوس بخت برگشترو میبینید



ما که از وقتی اومدیم این وامونده اونجا بودو داشت خاک میخورد
بعد از سالها بالاخره بختش باز شد و از آموزشکده رفت بیرون

باورتون میشه



__________________________________________________________________



آموزش کونگ فوتوآ در آموزشکده


چند هفته ای است که در آموزشکده شهید رجایی کلاس آموزش کونگ فوتوآ برگزار می شود

البته تعدادمون اینقدر کم نیست ( این هفته چون بچه ها رفته بودن همین تعداد بودیم )


[ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 19:17 ] [ افشین ]
اینم عکس راهپیمایی 13 آبان بچه های اموزشکده



ماشالا چون اطلاع رسانی شون واسه راهپیمایی عالی بود تعداد بچه ها سربه فلک کشیده بود

          

[ شنبه پانزدهم آبان 1389 ] [ 16:20 ] [ افشین ]
این استاد بروبچه های کامپیوتر خیلی جالبه....

سر کلاس داشت درس میداد

از یکی از بچه ها سوال کرد:

هی پسر متوجه میشی چی میگم؟؟؟

طرف میگه: بله استاد

استاد میگه: غلط کردی, من خودمم متوجه نمیشم چی میگم

[ جمعه بیست و سوم مهر 1389 ] [ 10:59 ] [ افشین ]
بعد از نشستی که رئیس جدید آموزشکده با دانشجوهای خوابگاهی داشت بچه ها مشکلات خوابگاه رو گفتن که ماشالا تعدادش یکی دوتا نبود ....

مشکلاتی مثل موکت اتاق ها

نبود آب گرم در سرویس بهداشتی خوابگاه  

غذای دانشگاه  که به قول دوستمون قیمش معلوم نیست که چه داره و چه نداره

وضع نامطلوب حمام ها

و خیلی  چیز های دیگه ....

فردای نشست وقتی از خواب پاشدیم دیدیم که آقای سبحانی تلویزیون به دست داره میاد

تلوزیون اتاق تلویزیون رو تعویض کردن

واسه تمام اتاق ها موکت خریدن که البته اندازش ۱نمه کوچیکه و رنگ جالبی هم نداره (طوسی)

دیروزم که داشتن واسه سرویس بهداشتی لوله ی آب گرم نصب میکردن اما هنوز تکمیل نشده

راستی روی میزهای غذا خوری  پارچ آب با لیوانهای یک بار مصرف گذاشتن

در کل دمش گرم که فکر خوابگاه و برو بچه های خوابگاهیه.

 

 

[ جمعه بیست و سوم مهر 1389 ] [ 9:55 ] [ افشین ]
به گزارش ایسنا ( یکی از بچه های معماری ) که به ملاقات ( راسم - پ ) که در دو

پست قبل شرح تصادفش گفته شد رفته بود

شخص مصدوم در حال حاضر

از ناحیه دو پا گچ گرفته

از ناحیه دو دست گچ گرفته

از ناحیه سر در قسمت سمت راست بالای گوش به اندازه یه هلال ماه شوال و یا شاید بزرگتر قاچ خورده

و با گونه سمت چپ داغون

و دنده های خورد شده

هم اکنون در پارس آباد اردبیل در خونه خودشون به سر می بره

به محض رسیدن اطلاعات بیشتر بهتون خبر می دیم


در ضمن پزشکان تاکید کردندنیشخند که " اگه جناب اقای راسم خان ورزشکار نبودن در جا فنا می شدن"

به گفته دوستاشون ایشون قهرمان پرورش اندام اردبیل بودن

[ دوشنبه نوزدهم مهر 1389 ] [ 16:27 ] [ . ]
منصور قنبر پور (رئیس آموزشکده) بازنشسته شد


آقای ابراهیم فایزی بجای ایشون اومدن

فردا شب هم تو آمفی تئاتر دانشکده مراسم معارفه رئیس جدیده

البته فقط برو بچه های خوابگاهی رو دعوت کردن

فردا بریم ببینیم چه خبره

بعدا واستون تعریف میکنم که چه خبر بود...

[ یکشنبه هجدهم مهر 1389 ] [ 11:35 ] [ افشین ]
دیشب 1کی از بچه های خوابگاه به اسم "راسم پ" رو جلوی خوابگاه ماشین زیر گرفت

اینجا جا داره که بگم واقعا زیر کرد چون ماشین رفته بود رو بدنش و اهالی محل با بلند کردن ماشینه پیکان. راسم رو از زیرش در آوردن ....

قبل از اینکه پیکان زیرش بگیره توسط ماشین GLX به روی زمین افتاده بود...


نمیدونید چه خبر بود

ملت همه جم شده بودن اون یه تیکه

یکی هم از هولش زنگ زده بود به آتش نشانی

اینم دوستاش بودن که نگران داشتن با پلیس همکاری میکردن..




[ شنبه دهم مهر 1389 ] [ 20:45 ] [ افشین ]
اسپیکر خوابگاهی:

دارید از خودتون می پرسید که این چکاریه!؟

تو خوابگاه بخاطر نبود امکانات ببین چه کارا که نمیکنیم

ولی خیلی تاثیر داره شما هم امتحان کنید...


[ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 10:8 ] [ افشین ]
این عکس روز تحویل پروژه ی بچه های معماری بود

ببینید کتاب خونه چه خبره,حالا خوب بود استاد بیچاره زیر دست و پا نموندش

سرشار کجایی که کتاب خونه از دست رفت...


[ چهارشنبه سوم شهریور 1389 ] [ 12:52 ] [ افشین ]
۱ دانشجوی پسر +۱ دانشجوی پسر = انتظار برای رسیدن ۲ دانشجوی دیگر جهت بازی حکم

۱ دانشجوی دختر + ۱ دانشجوی پسر = عشق

............................................................................................................................

شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن … اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست(دانشجوهای حسین پور هستنا).

دانشجوي کامپیوتر: اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن … اگر برگشت ، از دستور كپي – پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني (اینا دانشجوهای سیروس کوچکی هستن)

دانشجوي فیزیک: اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن …اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا
اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است

دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن … اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن

دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن … اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن

دانشجوي شكاك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن …اگر برگشت ، از او بپرس ” چرا ” ؟

دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن …اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن … اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر
نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است

.............................................................................................................................

فرهنگ لغت دانشجویی


دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس
دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان
دانشجویان پرسر و صدا = گروه لیان شان پو
خانواده دانشجويان : بينوايان
دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام
انتخاب درس افتاده : زخم كهنه
اولين امتحان : جدال با سرنوشت
مراقبين امتحان : سايه عقاب
تقلب : عمليات سري
روز دريافت كارنامه : روز واقعه
اعتراض دانشجو : بايكوت
اعتراض براي كيفيت غذا : مي خواهم زنده بمانم
دانشجوي اخراجي : مردي كه به زانو در آمد
آينده تحصيل كرده : دست فروش
رئيس دانشگاه : مرد نامرئی
استاد راهنما : گمشده
دانشجويي كه تغيير رشته داده : بازنده
كتابخانه دانشگاه : سرشار از خانه عنكبوتان
علت نيافتن بعضي از دانشجويان : رابطه پنهان
التماس براي نمره : اشك كوسه
ترم آخر : بوي خوش زندگي
تسويه حساب : خط پايان
عمر دانشجو : بر باد رفته
مسئول خوابگاه : کاراگاه  گجت
ادامه تحصيل تا دكترا : ديدار در استانبول

[ جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 ] [ 17:10 ] [ افشین ]

خاطرات خوابگاه:

1شب تو خوابگاه نشسته بوديم چشمم افتاد به گوشه ي اتاق. شلغمائي که هفته قبل گرفته بوديم (آخه بيشتره بچه ها سرماخورده بودن) ديدم که جوونه زده بود 1کيشو از پنجره پرتکردم تو باغچه دانشگاه اون 1کيشم 1کي ازبچه هاي معماري برداشتو ميخواست پرتاب کنه تو يوني . شلغمو از پنجره با نهايت قدرت پرتکرد.... همينطو که داشتيم شلغمو تو هوا دنبال ميکرديم که ببينيم کجا ميوفته عبدالاهي رو ديديديم که از بيرون به ما خيره شده نگاهش خيلي با حال بود هنوز صورتش دقيقا يادمه.خلاصه همينطور داشت با تعجب مارو نگاه ميکرد که ما آروم آروم از کناره پنجره اومديم کنار . ميدونستيم که الان ميره پيشه ابراهيم پور و بهش آمار ميده.ولي قبل از اينکه بره رفت نردبون آورد و شلغمرو که افتاده بود روي سقف راهرو برداشت(اين حرکتش کشته بود مارو) حالا جالب تر ازاون اينکه شلغمارو آوردو از حياط پرت ميکرد تو اتاق البته اون موقه ما تو خوابگاه نبوديم سريع رفته بوديم بيرون . بعد از اين پرتابهاي موفق رفته بود پيشه ابراهيم پور وبا هم اومده بودن اتاق ما. ابراهيم پور به بچه ها گفته بود کي اينارو انداخت تو حيات که بچه ها بهش نگفتن کي بوده اينجاش خيلي جالبه به بچه ها گفت به هرکسي که اينارو انداخت بگين که جلوي در سطل زباله هست پرتقالارو نندازين تو حياط!!!

[ پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 ] [ 16:58 ] [ افشین ]
سلام

من امیرم سال 83 وارد اتاق 303 این خوابگاه شدم...

یه خاطره اینکه یه شب بچه ها تو اتاق 207 تولد گرفته بودن و بزن و بکوب که در اتاق باز شد و رییس خوابگاه زمان وقت آقای حاجی زاده(که ادعاش میشد زمان جنگ یه تانک از عراقیها دزدیده بود) وارد اتاق شد بعد از کلی فحش کاریبچه ها پا به فرار گذاشتند ولی آقای حاجی زاده فقط دنبال یکی می دوید, اگه گفتید چرا؟؟

بنده خدا اشتباهی دمپایی حاجی زاده رو پا کرده بود و فرار میکرد که با دیدن حاجی زاده که با سرعت نور بهش نزدیک میشد سرعتشو بیشتر کرده بود و بقیه بچه ها از خنده زمین و گاز میگرفتن خلاصه کلی خاطره از اونجا دارم.



    _____________________________________________________________________


بازم سلام

 یه خاطره دیگه یادم اومد :

یه شب که آروم آروم همگی داشتیم میرفتیم رو تختا که بخوابیم مجتبی از حموم اومد و بقچش رو گذاشت تو کمدش   و با ما همراه شد واسه خواب،صدای سوتی  توجه همه رو به خوش جلب کرد،اگه فکر میکنید صدای سوت قطار ریزعلی خواجوی بود کاملا در اشتباهید همگی از تختا پایین اومدیم

و در جستجوی صدا کل وسایل الکتریکی و الکترونیکی اتاق اعم از یخچال گوشیهای موبایل بچه ها و ....رو چک کردیم کمد هر 10 نفر رو بازدید کردیم ولی در انتها وقتی فهمیدیم صدا از کجا بوده کلی خندیدیم یا به قول شمالیها خنده کردیم

شما هم فرصت دارید حدس بزنید..................

.

.

.

.

صدا از دمپایی ابری مجتبی بود   که توش هوا رفته بود و داشت خالی میشد. 

(بین همه رومهای خوابگاه عشق است 303)


     ______________________________________________________________________


قبل از اینکه خاطرم رو شروع کنم اینو بگم از اینکه یه جایی واسه درج خاطراتم پیدا شده خوشحالم چون میترسیدم خاطراتم تو ذهنم مخدوش بشه یا کلا کپک بزنه،
بعد از ظهر یک روز پاییزی از اینکه نمیتونستم فردا بازی فوتبال رو تماشا کنم خیلی ناراحت کنج اتاق روی تختم دراز کشیده بودم و حرکات منحصر به فرد عنکبوت ها روی سقف رو موشکافانه دنبال میکردم و به عنکبوتها که مجبور نبودند برای داشتن یه شغل خوب درس بخونن حسادت میورزیدم آره فردای اون روز بازی فوتبال بود و من کلاس پایگاه داده داشتم و به دلیل اینکه چوب خط غیبتم (که سه جلسه بود)پر شده بود و اگه یه جلسه دیگه غیبت میکردم درسم حذف میشد خلاصه از دیدن بازی محروم بودم تو همین فکر شب خوابیدم ، صبح محسن(بچه شوشتر) با سرعت زیاد به سمت من اومد و منو با تلاش زیاد از خواب بیدار کرد پرسیدم چی شده؟گفت سازمان انتقال خون اومده تو کتابخونه از دانشجوها داره خون میگیره گفتم خوب به من چه ربطی داره دوباره خوابیدم تو همین حین که چشامو میبستم گفت آخه هر کی خون بده یه گواهی میدن که امروزو سر کلاس نره با شنیدن این خبر از جام پریدم و خودمو انداختم تو کتابخونه(طبقه پایین خوابگاه) و بعد از خوردن یه کیک و ساندیس برای تماشای فوتبال خونم رو اهدا کردم


[ پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 ] [ 16:50 ] [ . ]

[ چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 ] [ 2:41 ] [ افشین ]
 302

اين ترم هم تموم شد. ترم خوبي بود. البته بايد اصلاح کنم ترم عاليي بود. چون با بچه هاي باحالي هم اتاق بوديم که جاداره اينجا از تک تکشون ياد کنم.

حميد, مجتبي,محسن جان , حاج محسن , مهدي , داوود, اميد , ابوالفضل مهدي ش , احد , سعيد و آقا رضا که رئيس مجلسمون بودن و به احترامشون از همينجا قيام ميکنيم.


ميگويند دوستي تصادف است وجدائي قانون. بياييد ما و شما حادثه آفرينان و قانون شکنان باشيم.



[ سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ] [ 16:52 ] [ افشین ]

[ دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 ] [ 3:11 ] [ افشین ]
سلام به همه دانشجوهاي با كلاس و خوب دانشكده لاهيجان به خصوص وحيد عزيز دوست و هم رشته اي خوبم.

قصد ندارم زياد سرتونو درد بيارم فقط ميخواستم از اون بمبهاي دودزا كه تو اتاق 203 ميزديم يادي بكنم و از همه عوامل اعم از تداركات" عوامل اجرايي"و علل خصوص حاج غفار كه وحيد باباشو يه ترم در آورد تشكر كنم .

آرين
[ پنجشنبه بیستم اسفند 1388 ] [ 16:43 ] [ افشین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

موضوعات وب
امکانات وب


تبادل لینک

خرید بک لینک

Pichak go Up